تبليغاتX
تدفین مرده

تدفین مرده

تاملاتی در باب ادبیات و فلسفه

 

انسان چیزیست که بر او چیره میباید شد.برای چیره شدن بر او چه کرده اید ؟

"چنین گفت زرتشت"

 

 

نیچه نامی دیر آشنا برای مردم این سرزمین است ؛ آشناتر از هر فیلسوف مدرن دیگری.

با هر کسی که اندکی ذوق فلسفی داشته و بالاخص جوان باشد

 و آرزوی روشنفکر بودن در سر بپروراند  بنشینی فورا لابلای حرفهایش میگوید : نیچه میگه که ...

به راستی نیچه خیلی میگفته است ! بسیار بیشتر از آنچه بتوان بدان اندیشید.

جوانان ، به اشتباه ، تصور میکنند که نیچه منکر همه چیز بوده است و او را نیهیلیست قلمداد میکنند.آنان به یکباره قید تمامی عقاید نیک خویش را میزنند ، باور دارند که نباید رحم و مروت داشت و نیز درست مثل ناتورالیستها همه چیز را سیاه میبینند.

حال آنکه همه ی اینها هست و همه ی اینها نیست.

برای آنکه رشته ی کلام از دست نرود و پریشان گویی نکنم بهتر است کمی از بیوگرافی وی بنویسم و بعد برگردم به فلسفه اش.

فردریش ویلهلم نیچه (1844-1900) در آلمان به دنیا آمد.فلسفه نخواند ، بل عاشق زبان بود.پس از فراغت از تحصیل برای تدریس رفت که پس از چندی حال مزاجی اش فرصت تدریش بیشتر به او نداد و عزلتی اختیار کرد و دیوانه وار نوشت !

آنچه از او مانده است در حقیقت محصول این 10 سال تفکر و نوشتن است.

در ابتدا دوست شوپنهاور بود ، ولی به مرور زمان این رشته ی الفت گسست و او تنهاتر شد.نیچه بسیاری از دوستان خود را از دست داد.در اواخر عمر تنهای تنها بود و به کلی مجنون شده بود.نامه ای به خواهرش مینویسد که در آن گلایه میکند چرا کسی نیست که با او حرف بزنم و چای بنوشم و تنهای تنها هستم...

علت العلل این رنج مضاعف را در بینش و فلسفه ی خاصی که داشت باید جست.

اساسا ، شالوده ی هستی شناختی نیچه به 3 بخش تقسیم میشود :

1.ابر مرد

2.بازگشت ابدیِ همان

3.اراده ی معطوف به قدرت

اگر محققی ، در تاریخ فلسفه و دین بودا اندکی تتبع نماید ، در میابد که تفکر " بازگشت ابدی همان "  عینا برگرفته از آیین بوداییست و نیز خیام همین تفکر را در رباعیات خویش پرورانده است .

بازگشت ابدی ، یک دور تسلسل است ؛ بدین معنا که وقایع این جهان دگر باره و مدام تکرار میشود.

نیچه تراژدی را بخش اصلی و مداوم حیات بشری میدانست.

او تئوری " ابر مرد " را به جهان معرفی کرد.مراد نیچه از این عنوان همان " انسان کامل " است.نیچه میپنداشت که بشر تا آن زمان لبریز از  خرافه و اسارت بوده است ؛ بنابراین کسانی که به زندگی آری بگویند و به اقلیم آزادی پای نهند ابر مرد هستند.کسانی که شفقت نداشته باشند و تنها یقه ی پیراهن خود را بچسبند اکمل الانسان اند!

با این توصیفات نیچه به هیچ وجه نیهیلیست نبوده است ، بلکه آنتی-نیهیلیسم قلمداد میشود.

باری ، آثار نیچه به ویژه " چنین گفت زرتشت " با زبانی شاعرانه نگاشته شده است و هرگز زبان خشک و مجرد فلسفی به آن معنا که در آثار هایدگر یا کانت دیده میشود بدان راه ندارد.به تعبیر محمد علی فروغی نوشته های نیچه بیشتر " عربده های مستانه " است تا فلسفه و حکمت.

این شاعر بزرگ ، یک به یک تمامی دوستان خویش را از دست داد.با تمامی ارزشهای نیک بشری که بشر را صرفا به واسطه ی اتصاف به آنها بشر مینامند مبارزه کرد و سرانجام در شوریدگی و پرشیانی دماغ ، جان داد و مرد.او فلسفه ی نوین و مدونی به همنوعانش عرضه نداشت.تمام نشخوارهای گذشتگان بود و با اندکی اغماض میتوان گفت تنها یک سوم نوشته هایش بدیع است.

او به معنای حقیقی یک منتقد فرهنگ بود ، عزمش را جزم کرده بود تا قلمش را در راه شکستن به اصطلاح موانع بیچارگی بشر به کار گیرد و شاید به همین دلیل است که عده ای او را نیهیلیست ( تخریبگر ) مینامند.

او راه را برای ورود میلیونها ابر مرد به قرن بیستم هموار نمود تا " با آتشین سلاح شرر بار و سهمگین" به جان همدیگر بیافتند . آنگاه که بنیادهای اخلاق با قلم نیچه متزلزل میشود دیگر معنایی ندارد که از سکس در تبلیغات بازرگانی سود نجوییم .

اینک در هزاره ی سوم ، نیهیلیسم پست مدرن و ضد بنیان گرایی در حوزه ی پاپ آرت و موسیقی متال جلوه گر شده است. 

نیچه – در کنار کیرکگور – از سردمداران فلسفه ی اگزیستانسیالیسم محسوب میشود که در فرصتی مناسب به بررسی این مکتب ادبی – فلسفی خواهم پرداخت.

 

پی نوشت :

نیهیلیسم ، ریشه در واژه ی یونانی Nihil که به معنای تخریب و منهدم کردن است دارد . این واژه برای اول بار در رمان پدرها و پسرهای ایوان تورگینف ظاهر شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:39  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

همچنان که صدای گیتار الکتریک در گوشم میپیچد و نگاهم به سبزینگی جاده ی هراز - ماری چنبره زده به گرد کوه های رفیع و استوار - گره خورده است رادیو را روشن میکنم.

صدای دیرآشنای شش دانگی برایم ابوعطا میخواند :

مرا عشق رویت

بی چاره کرده

                    بی چاره کرده

 میان کوه و دشت

 آواره کرده

آواره کرده...

ناخودآگاه با شوری عجیب با خواننده همراه میشوم.یاد روزهای کودکی ام میافتم که چقدر این تصنیف را دوست داشتم.با این تفاوت که آنروزها عشق معنایی نداشت اما امروز ...

این تصنیف قدیمی و زیبا مرا بر آن داشت تا تمامی مدت اقامت در ساری آنرا زمزمه کنم :هنگام طی کردن مسیر ویلا تا دریا و دریا تا ویلا و چای نوشیدن و سیگار کشیدن و نشستن و حتی خوابیدن.

به شهر دود و انواع آلودگی که بر گشتم فورا به سراغ نوارهای قدیمی ام رفتم.به مصداق جوینده یابنده بود آنقدر گشتم تا پیدایش کردم : آلبوم " فراق " - گروه شیدا - آواز تعریف

و حال با خود میاندیشم که اگر همه ی هنر ها فقط یک چنین نماینده ای برای معرفی خود داشتند آنوقت تمامی مردم این کره ی خاکی - اعم از عوام و خواص - با هنر پیوندی ناگسستنی پیدا میکردند.وقتی میگویم هنر مقصودم همان چیزیست که به درست یا نادرست فاخر مینامندش.وقتی میگویم شعر منظورم گوته و شکسپیر و حافظ است نه سیلورشتاین و فروغ فرخزاد.

موسیقی سنتی به ویژه دستگاه شور و آواز بیات ترک تعالی بخش و جلادهنده است و این ویژگی مهم با همراهی اشعار عارفانه و عاشفانه ی کلاسیک جلوه ای درخشان به آن میبخشد.

در این شبهای تنهایی

         من و این شور و شیدایی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 3:5  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

 

لاله ها در آغوش باد میرقصند.

 آسمان از ابرها خالی است و دریا را به تو نشان میدهد.

آنها میدوند؛

 دو کودک دست در دست و برهنه پا :  یکی با موهای بلند ؛ به خشکی جاده ی تابستان ،

و دیگری مثل یک جوجه که به دنبال مرغ میگردد.

آنها میدوند و میدوند تا در انتهای دشتِ لاله ، آرام محو میشوند.

 

***

 

شب است و باد خود را به شیشه ی پنجره میکوبد ، و دانه های برف آرام آرام میبارد.

نور کمسوی چراغ به طورمرموزی روی ملحفه هایی که بزرگترها کف اطاق پهن کرده اند میخوابد.

 آندو آنجا هستند

 و با دیدگانی خوابآلود و خنده هایی تهی و پچ پچهایی زیرک چرتِ نور را بر هم میزنند.

بوی تافت در فضای سایه روشن میپیچد ، در حالی که دخترک آنرا مدام به موهای نرم و مشکی اش اسپری میکند ، و پسرک سرمست از عطر چشمانش را میبندد

 و به خواب میرود.

 

*** 

 

دخترک کوچیده بود ، خیلی وقت پیش.

با چمدانهایی پر از تنهایی ، پر از حجم خالی لاله ، پر از نستالژیِ  بیداری...

در شبهایی که باد خود را به پنجره میکوبید

 و نور میخوابید.

و اکنون پسر، گوشه ای کز کرده و با ریش مشکی اش بازی میکند. کف اطاق دو صندلی با هم قهر کرده اند ، و کف هر کدامشان پذیرای وجود هر یک از آندوست.

باد هم قهرکرده است ،

و تنها طنینِ تموجِ موهومش   

     سایه انداخته است بر اتاق.

اینجا هیچ چیز هیچ کس را مهمان نمیکند ؛ به یک بشقاب مهربانی  و یک فنجان لبریز از بوسه.

و حالا دیگر تافت دختر نیز تمام شده است. او کمی مکث میکند. گویی چیزی میخواهد بگوید

 و نمیتواند.

به آرامی گردنش را میچرخاند  ، نگاهش با لاله ای که روی میز است پیوند میخورد

 و به پسرمیگوید :

 

"  برایم تافت میخری؟  "

 

28/1/86

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:13  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

حقیقتی که عیان همچو ماه و پروین است

                         فروغش از رخ شمس الحقایق دین است

 چه به ز دین مبین محمدی است ؟

                                        بگوی

                                اگر تو را خرد و دیدگان حق بین است

تجلی همه اسرار عشق و رمز وجود

                             به زیر سایه ی طوبای آل یاسین است

ولی عالم و املای عالی اعلی

                               علی مصحح انشای دین و آیین است

ز طرف خلد برینم ندا رسید ز غیب

                          که در ولایت شعرم بهشت تضمین است

بدین ترانه ز ادراک ژرف اهل نظر

                            چو نیک مینگری بهترین مضامین است

خمیر مایه ی شعرم ز نور مهر ولا است   

                           گواه  صادق " ناهج " بیان شیرین است 

۱۳۰۸

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:19  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

گر عبد ذلیل و رو سیاهم

                  تر دامن و غرقه در گناهم

یا رب تو ببخش بر من از مهر

                  ماهی که شود چراغ راهم

                                                  ***

عمری است شناوریم در بحر گناه

                 هستی ز عنایت تو بر این امر گواه

در خوف و رجاییم و به جان میگوییم

                لا  حول  و  لا   قوة   الا      بالله

                                                ***

من که هر مژگان چو بر هم میزنم

                     دامن اندر آتش غم میزنم

تا نفس دارم خدا باشد گواه

               " ناهج "  از عشق علی دم میزنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:44  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

سر مست تا ز یک دو سه رطل گران کنم

              ترک هواپرستی و نام و نشان کنم

اثبات ذات مطلقش از من مجو درست

       چون نفی هستی همه کون و مکان کنم

با ذوق و شوق و صدق و صفا و کمال و حال

               اندر قمار عشق تو بردی کلان کنم

هر شب به یاد دیدن روی تو تا سحر

           سیل سرشک دیده به دامن روان کنم

سودی نبردم از پسران گریزپای

           چندی سزد که خدمت دخت رزان کنم

گر همتی رسد ز دم گرم پیر صنع

                    پرواز بر مدار خط کهکشان کنم

با قدرت ولایت و مجد یداللهی

                     ابراز خرق عادت پیغمبران کنم

روزیکه پرده گیرم از اسرار کائنات

            عریان شوم حقیقت خود را عیان کنم

"ناهج" ز شور این غزل نغز و آتشین

             سوزی بساز محفل صاحبدلان کنم

                                                              ***

این غزل یکی از زیباترین غزلهای مرحوم استاد ناهج است که در عین سهل و ممتنع بودن متضمن مضامین عالی عرفانی است.

انسان در این کالبد خاکی پیوسته بین نور و ظلمت طی طریق میکند.برخی وجودشان آنقدر در حجب تودرتوی ظلمت اسیر گشته که به وادی حیوانیت کشانده شده اند و برخی دیگر به قول استاد " در همین کالبد خاکی  چون دیده بان افلاکی مقامات را در عرش وجود مشاهده میکنند".

بیت دوم تکان دهنده ترین ابیات این غزل "نغز و آتشین" است : شاعر از قیل و قال مدرسه و بحث های فلاسفه خسته شده است.از اینکه همه چیز حول محور عقل کوته بین میچرخد بیزار است.او عاشق زیبایی و کمال و حسن دلبریست که هر اندیشمندی یا سعی در اثبات وجودش کرده و یا تلاش برای نفی و انکارش.

عاشق فریاد میزند : ولم کنید دیگر! خسته ام کردید! میخواهید بی پرده جمال بی مثالش را نظاره کنید ؟ بسیار خوب ! تمام اقلیم "وجود" پرتوی نوریست از او. من همه ی آنها را به هیچ میدانم . آنوقت :

"بر جای نماند احدی الا هو"

عاشق درست است که دعوی عشق میکند اما خوب میداند که با حرف زدن چیزی درست نمیشود . باید پای در راهی بس دشوار و طولانی گذارد.باید برای اینکه عشقش را اثبات کند عاشق آفریدگان معشوق دل ربا هم بود.باید به خلق کمک کرد.باید دست ره واماندگانرا گرفت.باید مراقبه کرد و اشک ریخت که گفته اند اشک ریختن نشانه ی زنده بودن دل است. باید از دلبر راز عشق را پرسید و جوابی شنید و اگر نشنید صبر پیشه کند که : ان الله مع الصابرین

سودی نبردم از پسران گریز پای

                    چندی سزد که خدمت دخت رزان کنم

آری...اینجا همه چیز گریز پا است . اینجا پیوسته در حال گذر است .اینجا به درد عاشق نمیخورد.عاشق باید چندی خدمت دختر رز - کنایه از شراب ـ کند تا بلکه پایش در راه عشق ثابت تر گردد.

و اما آنچه او را در این مسیر رهبری میکند ولایت است .ولایت قطب عالم علی ابن ابیطالب علیه السلام.در اسرار ولایت همین بس که گوییم ذات افدس الهی درست است که لایری و از دیدگان پنهان است لیکن نور او را باید در وجود مبارک انسانی کامل و اکمل - خلیفة الله - جست و این میسر نمیگردد مگر با پیروی از راه علی و آل...

به هزار در زدم من که بیابم آشنایی

                     چو علی شناس گشتم بشناختم خدا را

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:35  توسط احسان عبدالباقی  | 

در عین  علی  عیون جاری است

                    لامش لب لعل لطف باری است

در یای   علی      جهان هستی

             غرق است و به قعر بی قراری است

 

                                                        ***

آمد به وجود  علی  که  بشناساند

                حق را به جهانیان به عدل و احسان

"ناهج" چو نمود بود حق ظاهر  شد

                  دیدیم علی است رهنمای  انسان

                                       ***

در ملک وجود جز علی شاهی نیست

              رخشنده چو او به نه فلک ماهی نیست

"ناهج" به خدای واحد لم یزلی

              جز راه علی به سوی حق راهی نیست

( ناهج )

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 19:11  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

 

کتلین رِین ، شاعره ی معاصر انگلیسی ، به سال ۱۹۰۸ در انگلستان به دنیا آمد و در سال 200۳ چشم از دنیا بست.

او طی حیات شعری خود ، اندیشه و احساسش را وقف سرودن از سوژه های آسمانی و ستایش از عرفان و خداوند نمود.

علاوه بر سرودن ، تحقیقات وسیعی هم روی آثار و افکار ویلیام باتلر ییتس و ویلیام بلیک ( دو شاعرِ عارف مشرب بریتانیا ) انجام داده که از امتیاز ویژه ای برخوردارست.

وی آکادمی تمنوس را تاسیس کرد که محفلی برای تقابل اندیشه های متفکران شرق و غرب حول محور " تخیل و کارکردهای آن در زندگی بشر" گردید.

در این محفل انس عارفانه ، دکتر حسین قمشه ای و دکتر سید حسین نصر نیز پیرامون فرهنگ،ادبیات و فلسفه ی اسلامی سخنرانیهای فراوانی را ایراد کرده اند.

این شاعره ی عارف مشرب ، در مقدمه ی دیوان اشعارش که اندکی پیش از فوتش منتشر شده میگوید :

"بعضی از شعرا مدام خود را تکرار میکنند و من از این دسته ام "

این سخن در ابتدای امر، پژواکیست از فلسفه ی ویلیام باتلر ییتس.

ییتس در کتاب پلکان مارپیچ ، این فلسفه را میپروراند که حیات بشری مثل پلکان میماند.

در طول عمر، انسان با پا گذاردن روی هر پله خود را تکرار میکند یعنی پا روی پله ی قبلی میگذارد ، اما این یک دورِ بسته ی مبهم و گنگ نیست بلکه انسان با هر پله به عمق بیشتری در زندگی دست میابد.

کتلین رین را یکی از شعرای برجسته ی معاصر انگلستان میدانند.

او زمانی قلم به دست گرفت که فریاد آلن گینزبرگ ،الیوت و دیگر شعرای مدرنیست تمام عالم را پر کرده بود.

اما او بر خلاف موج آب ، اشعاری سرود که در ابتدای امر خواننده را یاد رمانتیکهای قرن 19 میاندازد ولی با خواندن دوباره نمایانگر پوچی و ویرانی عصر ما است : فقدان معنویت در زندگی مدرن.

 در سالهای پایانی عمرش به پاس خدمات بسیار به جهان ادبیات ملکه ی انگلستان "مدال طلای شعر" به او اعطا کرد و دولت فرانسه او را شوالیه اعلام نمود.

  

برگ

 

بدان هنگام که برگی تکیده

روی دست نامرئی باد

چرخی زد و تابی خورد

تو گفتی : چه زیبا میریزد

و چه ظریفانه به روی بسترخاک

پروازش را ادامه میبخشد.

 

تو سرمست از تماشای برگ

موسم پیری ، تنهایی ، پیکر فرتوت

دستها و حواس از کار افتاده

دنیای بی رحم و دردهایش را ز خاطر برده بودی.

 

آن برگ کوچک چه نشانه ای برایت داشت ؟

حلقه ی طلایی رنگش

خبر از چه وصلتی

 بین تو و سروشی غیبی

که از سرزمینی ساده و زیبا

به قلبت فرو میاید

 داشت ؟

 

 

برگرفته از :

The collected poems of Kathleen Raine

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:24  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

 

دل      پر   از هُرم  آبی     اندوه

 

دل پر از  حجم   خالی       بودن

 

از     تبارِ   حضور   و          آیینه

 

در   هم   آغوشی  تو  و      من

 

***

 

روی     شاخ    شکسته ی    امید

 

دل   پر  از   اشتیاق   پرواز    است

 

در      مَغاکِ      سیاه      تنهاییش

 

با    سکوتِ   شبانه  همراز   است

 

 

***

 

میروی   از  کنار  من  ،   افسوس!

 

مثل   ابری سترون از       خورشید

 

با  لبی سرخ از شراب           ظفر

 

آنچه       لبهام   دوش    میبوسید

 

 

***

 

دشتِ تنهایی ام  چه خوش    باشد

 

با      نسیمِ  کرانه ی             فریاد

 

ابرِ   گریان   مرا به خود         خواند :

 

باش چون برگ ، در کشاکش     باد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

 

کیرکگور !

 

دلهره دارم

 مثل روکانتن

و پر از خالی ام

مثل اندیشه های ابلهان و سفیهان

و سرشارم از حس فلسفیدن

چونان مرغکی روی شاخه ی تک درختی

 

 

دکارت !

 

دیشب مراسم " فلسفه ی اولی " به خوبی برگزار شد

آنگاه که نیچه و ویتگنشتاین

خنجرهاشان را در آب کم عمق " شعر و زبان "  میشستند

و من و افلاطون خرما پخش میکردیم...

 

و تو را دیدم که در گوشه ای

دست مال به دست

سرشکِ سنگین از دیدگان عقل پاک میکردی

 

و مارکس ، در لباس سپید

 باشلق بر سر

با دیدگانی تهی و چهره ای رنگ پریده

میان جمع

 

میلولید و میلولید و میلولید و میلولید و میلولید و ...

 

  

مولانا !

 

تو هم بودی ، همراه عطار و سنایی و شمس

و به نوعی میهمان ، نه صاحب عزا

 

مرا بگو ؛

 

اصالت عقل  یا  اصالت دِل ؟

وقتی که میبینم که خانه ی پاک و مصفای دل را

سرشک عقل غرقه اندر میکند ، آرام آرام ...

؟

آماده ام برای پرواز و کوچ ، باور کن .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

 

غریق شام سیاهم

  دریغ و صد افسوس       

خدا چه پر ز گناهم

  دریغ و صد افسوس        

      

فکنده سر به دو پایم

 ز شرم و خجلت تو

مگو برو ، که تباهم  

  دریغ و صد افسوس         

    

نگاه میکن و میبین

که قطره قطره ی اشک

شده ست سد نگاهم

   دریغ و صد افسوس          

                

گدای وادی عشقم

 به خوان مکرمتت :

 فقیر و خسته ی راهم

  دریغ و صد افسوس          

      

برآر دستی و بگشا

گره ز جان و تنم

در اوفتاده به چاهم  

 دریغ و صد افسوس           

 

شدم قتیل شیاطین و می ندانستم

که یاد توست سپاهم

دریغ و صد افسوس       

 

بگیر سیم و زرم را

 هر آنچه بود و نبود

که با ولای تو شاهم

  دریغ و صد افسوس           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:30  توسط احسان عبدالباقی  | 

از مدرنیسم تا پست مدرنیسم

 

کتاب جامعی است برای پژوهشگران اندیشه ورزی غرب و نیز عموم علاقه مندان به مطالعات فلسفی و جامعه شناختی .

این کتاب که به سه قسمت مدرنیته و منتقدان آن ، مدرنیته ی تحقق یافته و پست مدرنیسم تقسیم شده است حاوی گزیده هاییست از نوشته ها و اندیشه های نویسندگان و  متفکرانی بزرگ  نظیر کانت ، دکارت ، هگل ، نیچه ، سوسور ، سارتر ، مارکس ، تئودور آدورنو و ... که به بررسی سیر نزولی و صعودی جامعه و اندیشه ی جهان غرب در حوزه های مختلف علوم انسانی و حتی  معماری میپردازد.

این کتاب را نشر نی  با  ترجمه ی گروهی از مترجمان روانه ی کتابفروشیها کرده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط احسان عبدالباقی 

   

بی یاد  تو- اَش  جانا

             دل زار و پریشان شد                             

   بگداخت به شام هجر

            در کوره ی حرمان شد                       

        

              

هر دم به رهی چون رفت

                        بشکست پر و بالش                                 

      در دام هوس افتاد                     

                      خونین و هراسان شد                                   

           

           

گفتم که مرو             

        خندید !    

 گفتا به تو مربوط است ؟!           

گفتم که مکن             

       افسوس!   

            راهِ گنه آسان شد                 

 

     

                 از زرق جهانِ پوچ  

 وز برق بُتان دیدم          

                    گاهی برِ اینان رفت                     

 گاهی برِ آنان شد      

    

                       

دردا که نگارینا

           با این دل دیوانه              

سیلِ غمِ ویرانی

         از دیده کماکان شد                 

                       

 

تا دید جمالت را 

      پای خُمِ میخانه               

                شد عاقل و فرزانه                             

                      در جرگه ی مَستان شد !                                            

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:57  توسط احسان عبدالباقی  | 

 

 ما در تاریکی کار میکنیم ، هر چه بخواهیم میکنیم ، هر چه بخواهیم میدهیم ، شک ما هوا و هوس است ، و هوا و هوس کار ماست ، الباقی هنر است.

(هنری جیمز)

دکترهومن و استاد کشلوفسکی کبیر،در اطاقی به ابعاد 6.5 در 3 متر روبروی میز دکتر امینی نشسته بودند.

دکتر امینی پس ازاینکه پرونده را با دقت مطالعه کرد عینکش را از چشم بر داشت، رو به آندو فرهیخته کرد و گفت:

-"ادامه بدید...سراپا چشمم!"

استاد کشلوفسکی گفت:

-"بله آقا میفرمودم... یادمه اون شب که کنار دستم نشسته بود و راجع به تابلوی گوئرنیکا ( و اینکه چه جوری چند صد سال پیش این هنرمند آمریکایی - لئوناردو داوینچی - تابلویی به این عظمت درست کرده ) و همینطور اپراهای واگنر و رومانهای ایبسن(شاعر ایرلندی) فک میزد...نه اجازه بده...من تنها چیزی که از اون شب یادمه فقط دوده. نه خیال کنی دوده ای که روی دیوارهای اطاق بود،نه!دودی که از سولاخ دماغاش ترانسفرمیکرد تو سولاخای من.آره اون طور که یادمه بحث رسید به اون جنبه ای که میشه هاملت رو ازمنظر سایکوآنالیز و روانکاوی فروید و یونگ هم تفسیر کرد و اون یه نخ سیگاردیگه روش ان کرد...آره... هشتمین سیگاری بود که با آتیش سیگار قبلی اش روش ان میکرد.

یه لباس یلخی تنش کرده بود و دکمه هاش تا بند تنبونش باز بود.زیرش یه عرق گیر پوشیده بود که روش با منطقی ریاضی وار نوشته بود:

art+dart Sartre)}

من که سر از کار این جوونا در نیاوردم.یه دستگاه تو دستش بود و مدام با اون هی ور میرفت.از سولاخ اون دستگاه دو تا سیم به درازای 3.5 متر کرده بود تو گوشش و هی سرشو تکون میداد.گاهی هم که آنتراکت داشتیم فنجان قهوه ای که یوخده اتانول قاطیش کرده بود بالا مینداخت و پشت بندش یه کام میگرفت و باز میداد تو سولاخ دماغای فراخ من.

-"وای خداست!"

-"یا للعجب! چی خداست؟"

بهش گفتم:

-"نگفته بودی اهل مکاشفه و عرفان هم هستی کلک

این جنبه ات رو رو نکردی بودی پدرشگ لک لک!"

نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت:

-"آهنگ رو میگم... خداست!"

و به زور سیمهارو چپوند تو سولاخ گوشام.تو گویی که دنیا پیش چشمانم به تکه ابری سیاه بدل شد و رو مخم چنگول انداختن.

-"اوخ اوخ ...گوشم

نوه ی با هوشم

این دیگه چیه؟"

بعد به تیریش قباش (تی شرت عرق گیر گونه اش) بر خورد کرد و قهرید.

منم که ناز نوه رو همه جوره خریدارم دست کشیدم سرشو بسرودم:

-"هومن ناز و گلم

ای پسر منگلم

دوباره تو قهریدی؟

از دست من رنجیدی؟"

بعد لبامو کردم لابلای پشم و پیلیاش و یه ماچ آبداراززیرجنگل انبوه و شب گونه اش کردم.